نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

14

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

بكام خويش چو بينى مجال نطق فراخ * گرت زبان سخن هست هان بياى و بگوى گروهى از دانشوران شرق ، كه آنانرا از ادب حظّى ، و در فنون بلاغت نصيبيست ، بجمع اخبار و ذكر آثار دودمان خوارزمشاهى همّت گماشته ، و وقايع اين دولت را از ان هنگام كه نام اين خاندان بلند ، و دولتشان نيرومند گشت ، تا آنگاه كه كار شاهنشاه « 1 » محمد بن تكش بالا گرفت ، و جز خراسان و خوارزم كه از پدر بميراث يافته بود ، عراق و مازندران و كرمان و مكران و كيش و سيستان و بلاد غور و غزنين و باميان را با نقاط پيوسته به آن از هند فراگرفت ، مدّون داشته بودند ، و خود شاهنشاه را بىآنكه تيغ زره شكاف از غلاف ، و شمشير خون‌اشام از نيام ، برارد ، بهيبت و شكوه ، كار بىرنج پيگار بر مرام شد ، و برختائيان و ديگر ملوك ترك و گردنكشان ماوراء النهر دست يافت و راه چاره بر انان ببست و ريشهء دولتشان بركنده ، پاى قرارشان از جاى ببرد ، و گريختگان از وى بديار بعيد چين فرار كردند ، و بر قريب چهارصد شهر امر وى نافذ امد ( ن ) شاهد ملكى كه بود از دامنش دست شهان * كوته و رويش ز چشم تاجداران در حجاب آمدش چون گل بدامان گلستان در كنار * كرد همچون تشنه بر آب روان زى وى شتاب و هم در انسال كه بر اتابك سعد بن زنگى صاحب فارس ، و اتابك ازبك بن محمد داراى آذربايجان در همدان حمله آورده ، اتابك سعد را گرفتار ساخت ، و ازبك جانى بر لب رسيده بدر برده ، بهزيمت رفت ، و بزرگان درگاه وى چون نصرة الدّين محمد بن بيشتكين و وزيرش ربيب الدين ابو القاسم بن على معروف بدندان تسليم امر شاهنشاه گزيدند ، و وى اتابك سعد را رها كرده ، به ترك تعرّض و تكليف ازبك گفت ، و بدينگونه بر هر دو منّت نهاده مقرر داشت كه در بلاد خويش بنام وى خطبه خوانند و در هرسنه خراجى معيّن بدرگاه بفرستند ، بر منابر فارس و ازّان و آذربايجان تا حدود دربند شروان خطبه بنام شاهنشاه خوانده شد ، و او را دمادم با شتاب ممالك و بلاد مسخّر ميگشت ، و پياپى بىدرنگ اسباب جهاندارى ميّسر « 2 » لكن بلاى بىزينهار حادثهء تاتار ، از كم‌وبيش ، و اندك و بسيار مؤلّف و تاليف وى چيزى برجاى نگذاشت ، و چون من بدانكس مانم كه موج درياى فتنه سراسر دوستان ويرا غرقه كرده ، و خود بتنها رخت بر كنار آورده ، بىكس و يار بمتاعب حيات ، و سختيهاى زندگى دوچار گشته باشد ، خود بدين كار پرداختم ، و انجام اين فرض كفائى را بر خويش واجب ساختم ، و گرنه با دلى ريش و خاطرى پريشان و انديشهء ناتوان ، و كمى بضاعت در فن انشا و كتابت كارى را كه نشايم پيرامون نميگشتم . و اكنون بناچار مقدمهء در شرح منشاء تاتار و مبداء خروج ايشان بيان كنم ، و از خداوند توفيق خواهم .

--> ( 1 ) : مراد از ( شاهنشاه ) در سراسر اين كتاب سلطان محمد خوارزمشاه است . ( 2 ) : ظاهرا " درينجا عبارتى محذوف باشد .